آریستا آرسس سگال

مرکز مشاوره و روانشناسی

نويسنده :رضا رستگار مقدم
تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 17:8

تاریخ روان‌شناسی

روان شناسی به بهترین وجه بر حسب فعالیت های روان شناسان تعریف شده و این فعالیت ها در طول قرنها تغییر کرده اند. گرچه روان شناسی حداقل به آغاز تمدن بر می گردد، اما مدل پیش رو از تاریخ روان شناسی با یونانیان باستان شروع می شود. رویکردی که در اینجا اختیار شده، بیانگر حال گرایی است زیرا برای تعیین کردن مطالب تاریخی، از روان شناسی فعلی به عنوان راهنما استفاده شده است. با این حال، به طور کلی، تاریخ گرایی رویکرد معتبرتری برای آگاهی از تاریخ روان شناسی محسوبمی شود. این گفتار برای ارایه دادن تاریخ روان شناسی، تحقیقات افراد بزرگ، عقاید مداوم، روح زمانه و کمک های رشته های دیگر را ترکیب می کند. چنین رویکرد ترکیبی، التقاطی نامیده می شود. خواننده با مطالعه کردن تاریخ روان شناسی چشم اندازی را به دست می آورد و از روانشناسی نوین آگاهی عمیق تری کسب می کند. در ضمن، خواننده خواهد آموخت که گاهی شرایط اجتماعی - فرهنگی تعیین می‌کنند که در روان‌شناسی بر چه چیزی تأکید شود. سرانجام اینکه، با مطالعه تاریخ روان‌شناسی، می توان از اشتباهات گذشته اجتناب کرد، عقاید بالقوه مهم را کشف کرد، و کنجکاوی طبیعی در مورد چیزی که مهم انگاشته می شود را ارضا نمود.

به طور سنتی، علم به این صورت در نظر گرفته شده که با مشاهده تجربی شروع می شود و بعد به ساختن نظریه پیشروی می کند. بعدا نظریه ها بر حسب توانایی آنها در به وجود آوردن پیش بینی هایی که توسط نتیجه آزمایشی تأیید می‌شوند یا نمی‌شوند ارزیابی می شوند. نظریه هایی که پیش بینی هایی را به بار می آورند که تأیید می‌شوند، نیرومندتر شده و آنهایی که پیش بینی های اشتباه می کنند اصلاح شده یا کنار گذاشته می شوند، علم بامرتبط کردن مشاهده تجربی و نظریه، مکاتب فلسفی تجربی نگری و خردگرایی را ترکیب می کند. علم، علیت باوری را فرض می کند و به دنبال قوانین کلی است. پوپر با دیدگاه سنتی علم مخالف بود و گفت، فعالیت علمی با مشاهده تجربی آغاز نمی شود، بلکه با مسئله ای شروع می شود که مشاهدات تجربی دانشمند را هدایت می کند. به علاوه، پوپر معتقد بود، اگر نظریه علمی همواره تایید شود، به احتمال بیشتر نظریه بدی است نه نظریه خوب. نظریه خوب باید پیشبینی های پر مخاطره بکند که اگر تایید نشدند، نظریه را باطل کنند. برای اینکه نظریه ای به صورت علمی طبقه بندی شود، باید از پیش مشاهده هایی را مشخص کند که وقتی انجام شوند، آن را باطل خواهند کرد. چیزی که نظریه علمی را از نظریه غیر علمی متمایز می کند، اصل ابطال پذیری است. نظریه علمی باید خطر نادرست بودن را بپذیرد و باید شرایطی را که در آنها نادرست خواهد بود مشخص کند. نظریه هایی مانند نظریه های فروید و آدلر به قدری مبهم هستند که امکان آزمون دقیق را نمی دهند و به جای پیش بینی بر پس بینی تاکید دارند. آنها بنا بر هر دو دلیل، اصل ابطال پذیری را نقص می کنند.

کوهن نیز با دیدگاه سنتی علم مخالف بود. تحلیل علم توسط کوهن بر عوامل جامعه شناختی و روانشناختی تاکید می کند. در هر زمان معینی، دانشمندان چارچوبی کلی را می پذیرند که درون آن پژوهش خود را اجرا می کنند، چارچوبی که کوهن آن را الگو نامید. الگو تعیین می کند، چه چیزی مسائل علمی را تشکیل میدهد و چگونه آن مسایل حل می شوند. از نظر پوپر، فعالیت علمی توسط مسایل هدایت می شود. در حالی که از نظر کوهن  فعالیت علمی توسط الگویی که دانشمندان معتقدند درست است، هدایت می شود، در حالی که از نظر کوهن، فعالیت علمی توسط الگویی که دانش هدایت می شود. از نظر پوپر، علم حل مسئله اخلاق را شامل می شود؛ از نظر کوهن علم حل معما را شامل می شود. به عقیده کوهن، پیشرفت علمی در سه مرحله روی می دهد: پیش از الگو، الگو و انقلابی. تفاوت اسای بین برداشت های پوپر و کوهن از علم، در این واقعیت انعکاس یافته که پوپر هماهنگی نظریه واقعیت را قبول داشت و کوهن آن را قبول نداشت. سایر فلاسفه علم مانند في یربند، مدعی هستند توصیف کردن علم با روش علمی به شیوه ای خاص، گمراه کننده است. از نظر آنها، علم همان چیزی است که دانشمند انجام می دهد و برای اینکه پیشرفت علمی صورت گیرد، هرگونه قواعد و مقررات موجود باید نقض شوند.

برخی از جنبه های روان‌شناسی، علمی هستند و برخی نیستند. روان‌شناسانی که دوست دارند هنگام بررسی انسانها عليت باوری مادی یا روانی را فرض کنند، بیشتر از آنهایی که مایل نیستند چنین فرضی بکنند، احتمال دارد گرایش علمی داشته باشند. اختیارباوران فرض می‌کنند، رفتار انسان آزادانه انتخاب شده، و بنابراین، پذیرای تحلیل علمی سنتی نیست. علیت باور معتقد است، رفتار انسان تعیین شده است، ولی همیشه نمی توان عوامل تعیین کننده رفتار را با اطمینان معلوم کرد. روانشناسی نیازی ندارد به خاطر جنبه های غیر علمی خود پوزش بخواهد، زیرا این جنبه ها اغلب کمک زیادی به شناختن انسانها کرده اند. در ضمن، در برخی موارد، مفاهیمی که توسط روان شناسان غیر علمی ابداع شدند، بعد توسط روان شناسانی که از روش علمی استفاده کردند، اصلاح شده اند.

سؤال‌های متعددی که در طول تاریخ روان شناسی تداوم داشته اند، خلاصه شده اند و این موارد از آن جمله هستند:

انسان ها تا چه اندازهای آزاد هستند و رفتار آنها تا چه اندازه ای به وسیله علت‌های معلوم شده تعیین می شود؟

ماهیت انسان چیست؟

ذهن و بدن چگونه مرتبط می شوند؟

ویژگی های انسان تا چه اندازه ای به وسیله وراثت در برابر تجربه تعیین می شوند؟

آیا رفتار انسان را می توان کاملا برحسب اصول ماشینی درک کرد یا اینکه باید اصول زندگی باورانه بیشتری را فرض نمود؟

رفتار انسان تا چه اندازه ای معقول در برابر نامعقول است؟

انسانها چه ارتباطی با حیوانات دارند؟

منشأ دانش انسان چیست؟

چیزی که به صورت مادی وجود دارد با چیزی که به صورت ذهنی تجربه می شود چه تفاوتی دارد و چگونه می‌توان از این تفاوت آگاه شد و آن را توجیه کرد؟

مفهوم خود در طول تاریخ روان شناسی برای توجیه کردن تداوم تجربه فرد در طول زمان چگونه مورد استفاده قرار گرفته و در رابطه با مفهوم خود چه مشکلاتی وجود دارد؟

آیا درباره دنیا به طور کلی یا درباره افراد به طور اخص چه واقعیت های دانستنی وجود دارد؟

یا اینکه آیا واقعیت همیشه باید در رابطه با دیدگاه های فرد یا گروه، نسبی باشد؟

 

 

فیلسوفان یونان باستان

انسان های اولیه هرچیزی را در طبیعت به صورتی که انگار جاندار است در نظر می‌گرفتند، و جاندار را از بی جان متمایز نمی کردند - این دیدگاه، جاندارپنداری نامیده می‌شد. علاوه بر این، آنها احساس‌ها و هیجان‌های انسان را به طبیعت نسبت می دادند که این انسان انگاری نامیده می‌شد. تصور می‌شد که شبح با روح در هر چیزی قرار دارد و به آن زندگی می‌بخشد. مجموعه‌ای از رسوم سحرآمیز به وجود آمدند که برای تاثیر گذاشتن بر ارواح مختلف ترتیب یافته بودند. این رسوم به انسان ها این احساس را می‌بخشیدندکه مقداری کنترل بر طبیعت دارند. مذهب قدیمی یونان دو نوع بود: المپی، که از تعدادی خدایان تشکیل می شد که فعالیت های آنها خیلی شبیه فعالیت های یونانیان طبقه بالا بود، و مذهب دیونوسوسی - ارفئوسی که موعظه آن این بود که روح زندانی جسم است و تمایل دارد آزاد شود تا بار دیگر بتواند در بین خدایان سکنی گزیند. در حالی که مذهب المپی خوشایند یونانیان ثروتمند بود، طبقات پایین تر، مذهب دیونوسوسی - ارفئوسی را مطلوب می دانستند.

فیلسوفان نخستین، به جای توجیهات فوق طبیعی بر توجيهات طبیعی تأکید کردند. آنها به دنبال عنصر اصلی به نام physis بودند که هر چیزی از آن ساخته می شد. از نظر طالسphysis آب بود؛ از نظر آناکسیماندر، بیکران بود؛ از نظر هراکلیتوس، آتش بود، از نظر پارمنيدس، «بی تغییری» بود؛ از نظر فیثاغورث، اعداد بود؛ از نظر دموکریتوس، اتم بود؛ از نظر بقراط و امپدوکلس، چهار عنصر اصلی وجود داشتند - آب، زمین، آتش، و هوا؛ و از نظر آناکساگوراس، تعداد نامحدودی عنصر وجود داشت. نخستین فیلسوفان یونان، کیهان شناس نامیده می شدند، زیرا آنها به دنبال توجیه کردن منشأ، ساختار، و فرایندهای کیهان بودند. امپدوکلس همراه با این چهار عنصر، نیروی عشق که عناصر را گرد هم می آورد، و نیروی نزاع که آنها را جدا می کند، فرض کرد. در صورتی که ترکیب عناصر و نیروها دقیق باشد، اجزای حیوانات و انسانها تقریبا به صورت تمام ترتیبات احتمالی در می آیند و در آنها ترکیب می شوند. فقط تعداد محدودی از ترتیبات تصادفی قادر به زنده ماندن هستند و انسان‌ها از جمله آنها می باشند.

مجادلة بين هراکلیتوس که باور داشت هر چیزی همواره در حال تغییر است و پارمنيدس، که معتقد بود هیچ چیزی هرگز تغییر نمی کند، چند سؤال معرفت شناختی را پیش کشید، نظیر اینکه چه چیزی بهقدر کافی دایمی است که با اطمینان بتوان آن را شناخت؟ و اگر تجربه حسی فقط اطلاعاتی را درباره دنیای همواره در حال تغییر تأمین کند، چگونه این می تواند منبع دانش باشد؟ این سؤالها و سؤال های مربوط دیگر تا زمان حال ادامه یافته اند.

اغلب فلاسفه نخستین وحدت گرا بودند، زیرا بین ذهن و بدن تمایز ایجاد نمی‌کردند؛ هر عنصر یا عناصری که به آن می رسیدند، فرض می شد، هر چیزی را توجیه می‌کند. اما در مورد فیثاغورث، با دوگانه نگری تمام عیار بین ذهن و بدن و بین مادی و انتزاعی روبرو هستیم. اعداد امور انتزاعی، ولی واقعی بودند و فقط با تفکر عقلانی، نه با تجربه حسی می توانستند شناخته شوند. تجربه حسی فقط می توانست از دستیابی به دانش انتزاعی جلوگیری کند، بنابراین، از آن اجتناب می شد. تصور می شد که ذهن، یا روح، فناناپذیر است.

طب یونان باستان، طب معبدی، مبتنی بر خرافه و شیوه های سحرآمیز بود. از طریق تلاش های افرادی نظیر آلكميون و بقراط، شیوه پزشکی، عینی و طبیعت گرا شد. این عقیده که سلامتی از تعادل بین عناصر یا فرایندهای جسمانی، و بیماری از عدم تعادل ناشی می شود، جایگزین این عقیده شد که بیماری ناشی از تسخیر ارواح است.

سوفسطائیان نتیجه گرفتند که چند موضع فلسفی وجود دارد که به طور برابر معتبر هستند. تصور می شد که «واقعیت» حاصل آموزش فرد، تجربیات شخصی، فرهنگ، و عقاید است؛ و اینکه آیا این واقعیت را دیگران بپذیرند یا نه، به مهارت های ارتباط فرد بستگی داشت. بین آنچه سوفسطائیان آموزش دادند و پست مدرنیزم امروزی، وجه مشترک زیادی وجود دارد. سقراط با سوفسطائیان موافق بود که واقعیت ذهنی است، ولی در ضمن باور داشت، بررسی دقیق تجربیات ذهنی فرد، مفاهیم خاصی را آشکار خواهد ساخت که پایدار و قابل دانستن هستند و وقتی شناخته شوند، رفتار مناسب را ایجاد خواهند کرد.

افلاطون که تحت تأثیر پیروان فیثاغورث قرار داشت، با این گفته که عقاید، یا مفاهیم، وجود مستقلی دارند، همانگونه که عدد فیثاغورثی چنین وجودی دارد، عقیده سقراط را یک گام فراتر برد. از نظر افلاطون، ایده ها یا صورتها، واقعیت نهایی یا غایی بودند، و فقط به وسیله عقل و منطق می توانستند شناخته شوند. تجربه حسی فقط به جهالت منجر می شود - یا در بهترین حالت، به عقیده او - باید از آن اجتناب کرد. روح، قبل از اینکه در بدن جای گیرد، در دانش محض و کامل سکنی دارد که در صورتی می توان این دانش را به خاطر آورد که فرد افکار خود را به درون و به دور از دنیای تجربی معطوف کند. از نظر افلاطون، دانش از یادآوری آنچه روح قبل از قرار گرفتن در بدن تجربه کرده است، حاصل می شود. این، نظریه خاطره پردازی دانش نامیده شده است. افلاطون باور داشت، نیروی عقلانی ذهن (خردگرایی) باید به درون برگردانده شود (درون نگری) تا ایده هایی که هنگام تولد وجود داشتند، دوباره کشف شوند (فطری نگری).

ارسطو نیز به جای واقعیت های مجزا، به مفاهیم کلی علاقه داشت، اما بر خلاف افلاطون، معتقد بود، روش رسیدن به این مفاهیم، بررسی کردن طبیعت است. او به جای اینکه اجتناب از تجربه حسی را ترکیب کند، مدعی بود که تجربه حسی منبع کل دانش است. مدل ارسطویی خردنگری قویا بر تجربی نگری متکی بود، زیرا او باور داشت که مفاهیم، از بررسی دقیق مشاهدات حسی به دست می آیند. او معتقد بود، تمام چیزها حاوی کمال یافتگی یا هدف هستند. برای مثال، دانه بلوط، توان تبدیل شدن به درخت بلوط را دارد و هدف آن همین است. سه طبقه موجودات زنده وجود دارد: آنهایی که از روح نباتی، آنهایی که از روح حساس، و آنهایی که از روح عقلانی برخوردارند. فقط انسانها از روح عقلانی برخوردارند که دو وظیفه دارد: عقل منفعل و عقل فعال. عقل منفعل درباره اطلاعات ناشی از پنج حس و عقل سلیم، که اطلاعات حسی را ترکیب می کند، تأمل می کند. عقل فعال برای مجزا کردن مفاهیم بادوام ( ماهيت‌ها) که خود را در تجربه حسی آشکار می سازند، به کار گرفته می شود. ارسطو عقل فعال را فناناپذیر می دانست. او جنباننده ناجنبا را نیز فرض کرد که کمال یافتگی کل طبیعت بود؛ جنباننده ناجنبا علت هر چیز دیگری بود، اما خودش توسط هیچ چیزی ایجاد نشده بود. ارسطو معتقد بود، طبیعت براساس مقیاس بزرگی سازمان یافته است که از ماده بی شکل تا گیاهان، حیوانات، انسانها و بالأخره، جنباننده ناجنبا گسترش دارد. چون انسانها وجه مشترک زیادی با حیوانات دیگر دارند، با بررسی کردن آنها، می توانیم از خودمان آگاه شویم.

ارسطو حافظه را که خودانگیخته است از فراخوانی که جستجوی فعال خاطره تجربه گذشته است، متمایز کرد. در ارتباط با فراخوانی بود که ارسطو قوانین تداعی خود را فرض کرد - قوانین مجاورت، مشابهت، تضاد، و فراوانی. ارسطو تخيل و رؤیا را به صورت تأمل کردن درباره تصاویر ذهنی که بعد از توقف تجربه حسی باقی می‌مانند، توجیه کرد. برخلاف آنچه تقریبا هر کسی در آن زمان معتقد بود، ارسطو باور داشت که رؤیاها آینده را پیش بینی نمی کنند و اگر به نظر برسد که این کار را می کنند، صرفا تصادفی است. با این حال، چون رویدادهای جسمانی ظریف در رؤیاها اغراق می شوند، از رؤیاها می توان برای تشخیص دادن علایم اولیه بیماری استفاده کرد. انسانها برای دست یافتن به دانش، ذاتا جهت استفاده کردن از نیروی عقلانی خود با انگیزه می شوند. با این حال، انسانها اشتهایی دارند که بی شباهت به اشتهای سایر حیوانات نیست. وجود اشتها، رفتاری را تحریک می کند تا آن را ارضا کند. هنگامی که اشتهایی ارضا می شود، انسان یا حیوان لذت را تجربه می‌کند؛ وقتی که ارضا نمی شود، درد و رنج تجربه می شوند. برای کنترل کردن اشتها و هیجان ها باید عقلانیت انسان به کار گرفته شود، اما گاهی هردوی اینها، حتی در بهتری آدمها، در هم شکسته می شوند. بهترین زندگی که فرد می تواند داشته باشد این است که مطابق با میانه روی عمل کند - زندگی اعتدال. هیجانها افکار و رفتار جاری را تقویت می کنند و گاهی باعث می شوند که افراد رویدادهای موجود در محیط را به صورت گزینشی درک کرده یااشتباه درک کنند. با اینکه ارسطو مرتکب چند اشتباه شد، اما رویکرد تجربی او برای رسیدن به دانش، به فلسفه يونان عظمت تازه ای بخشید.

فلسفه یونان باستان به این دلیل اهمیت داشت که توجيهات طبیعت گرا را جایگزین توجيهات فوق طبیعی کرد و ارزیابی انتقادی عقاید را ترغیب نمود.

 

بعد از ارسطو؛ زندگی برای زندگی خوب

بعد از مرگ ارسطو، فیلسوفان خود را به اصول کردار انسان مشغول کردند و پرسیدند چه چیزی زندکی خوب را تشکیل می دهد؟ پیرون اليس شک گرایی را موعظه کرد. از نظر او هیچ چیزی را نمی توان با اطمینان شناخت، پس چرا باید به چیزی اعتقاد داشت؟ شک گرا خودش را به هیچ عقیده خاصی متعهد نمی کرد. زندگی بایدبه وسیله احساسات، حس ها وآدابو رسوم جامعه هدایت شود. آنتی استینس و دیو جانوس طرفدار روش زندگی برگشتن به طبیعت بودند، زیراجامعه را به صورت تحریف طبیعت که باید آن را رد کرد در نظر داشتند. زندگی ساده، نزدیکی با طبیعت و فارغ بودن از خواست‌ها و هوس‌ها، بهترین بود. موضع آنتی استینس و دیو جانوس بعدا فلسفه کَلبی ( Cynicim ؛ این عقیده که بهترین زندگی آن است که نزدیکه طبیعت و به دور از مقررات و قواعد جامعه باشد) نامیده شد. اپیکور گفت زندگی خوب، جستجوکردن بیشترین مقدار لذت در مدت زمان طولانی را شامل می شود. چنین لذتی از داشتن خیلی زیاد یا خیلی کم حاصل نمی شود، بلکه اززندگی توأم با میانه روی به دست می آید. زنون کیتیونی، بانی فلسفه رواقی، مدعی بود که زندگی خوب، مستلزم زیستن هماهنگ با طبیعت است که طبق برنامه الهی طراحی شده باشد. چون هر چیزی به دلیلی روی می دهد، انسان باید هر آنچه را که اتفاق می افتد با جرات و بی تفاوتی بپذیرد. رواقیون معتقد بودند اموال مادی بی اهمیت است و بر فضیلت تأکید داشتند (پذیرفتن سرنوشت خویش).

از قرار معلوم، فیلسوفان اخلاقی پیشین اغلب اختلاف نظر داشتند و شالوده فلسفی محکمی نداشتند. این مسئله زمانی «حل شد» که فیلسوفان توجه خود را از اصول اخلاقی به مذهب برگرداندند. در اسکندریه، فلسفه يونان، مذهب یهودی، مذاهب شرقی، و مذاهب سری باهم وجود داشتند. فیلن که نوافلاطونی بود، یهودیت را با فلسفه افلاطون ترکیب کرد و نظامی را به وجود آورد که روح را تحسین و جسم را محکوم می‌کرد. فلوطین، نوافلاطونی دیگر، معتقد بود معنای حقیقی از خداوند، روح از معنای حقیقی، و دنیای مادی از روح سرچشمه می گیرد. بنابراین روح، معنای حقیقی و خداوند را منعکس میکند. فلوطین مانند تمام نوافلاطونیان تصور می کرد انسان فقط با تأمل کردن درباره محتویات روح می تواند واقعیت ابدی و تغییر ناپذیر را بپذیرد. سنت‌پل مدعی بود حضرت عیسی پسر خداست و از این رهگذر، مذهب مسیحی را دایر کرد. در سال ۳۱۳، امپراطور کنستانتین مسیحیت را در امپراطوری روم مذهب مجاز کرد و تحت رهبری او ، مدل های مختلف مسیحیت که در آن زمان وجود داشتند، به مجموعه متعارفی از مستندات و عقاید تبدیل شدند. با این حال، این اسقف آتاناسيوس بود که در سال ۳۶۷ برای اولین بار انجیل را به صورتی که ما امروز آن را می شناسیم، شرعی کرد.

سنت اوگوستین گفت انسان ها می توانند خدا را از طريق درون نگری عمیق بشناسند. وجدی که از شناختن خدا ناشی می شود، عالی ترین هیجان انسان محسوب می شد و فقط با اجتناب کردن از تجربیات جسم یا به حداقل رساندن این تجربیات امکان دست یافتن به آن وجود داشت. اوگوستین با فرض کردن اراده آزاد، به چند چیز دست یافت: او شیطان را به صورت نتیجه ترجیح دادن شرارت به نیکی توجیه کرد، انسان ها مسئول سرنوشت خودشان شدند، و گناه شخصی وسیله مهمی برای کنترل کردن رفتار شد. اوگوستین مدعی بود احساس درونی به هر کسی نشان می دهد، چگونه باید به عنوان یک مسیحی عمل کند. عمل کردن بر خلاف این احساس درونی، یا حتی قصد عمل کردن برخلاف آن، موجب گناه می شود. با این حال، زندگی کردن بدون گناه، زندگی ابدی در بهشت را تضمین نمی کند. این زندگی فقط با رحمت خداوند تأمین می شود. اوگوستین معتقد بود خاطرات، برداشت های حسی جاری، و انتظارات، به ترتیب گذشته، حال و آینده را توجیه می کنند.

در طول دوران تاریکی، فرهنگ اسلامی شکوفا شد و به سرتاسر اروپا گسترش یافت. محققان مسلمان و یهودی، آثار فلاسفه يونان و روم را ترجمه کردند و این دانش را برای پیشرفت های مهم در پزشکی، علم، و ریاضیات به کار بردند. ابوعلی سینا و ابن‌رشد عمدتا روی آثار ارسطو تمرکز کردند، آنها را ترجمه کرده و گسترش دادند، و کوشیدند آنها را با اسلام سازگار کنند. ابن‌میمون، از جمله کارهای دیگری که انجام داد، سعی کرد فلسفه ارسطو را با یهودیت آشتی دهد.

قبل از اینکه دنیای غرب بتواند فلسفه ارسطو را بپذیرد، باید توانایی عقلانی انسان محترم شمرده می شد. سنت ‌انسلم و لومبارد در اثبات کردن این موضوع که عقل و ایمان سازگار هستند مفید بودند؛ در حالی که، آبلارد و سنت آلبرتوس ماگنوس از جمله اولین فیلسوفان - حکیمان الهی غرب بودندکه دیدگاه ارسطو را پذیرفتند. درون کلیسا، بين واقع گرایان و نام گرایان مجادله ای وجود داشت. واقع گرایان به وجود مفاهیم کلی که رویدادهای تجربی تکی فقط جلوه هایی از آنها بودند، اعتقاد داشتند. نامگرایان معتقد بودند. مفاهیم به اصطلاح کلی چیزی نیستند جز برچسبهای کلامی که درمورد طبقات تجربیات به کار برده می شوند. آبلارد راه حلی را برای این مسئله ارایه داد. به عقيادة او ، مفاهیم کمتر از ماهیت ها، اما بیشتر از کلمات صرف بودند.

کسانی که سعی کردند. فلسفه ارسطو راب امذهب مسیحی ترکیب کنند، طرفداران اسکولاستیک نامیده شدند. مشهورترین اسکولاستیک سنت توماس آکیناس بود، و نتیجه مهم کار او پذیرش نقل و ایمان به عنوان راهی برای شناختن خداوند بود. قبل از آکیناس فقط بر ایمان تاكیدشدهبود.

در رابطه با مجادله واقع گرایی به نام گرایی، ویلیام اوکام با توجیه کردن مفاهیم کلی به عنوان صرفا برچسب های کلامی، از نام گرایان جانبداری کرد. او این موضع را گرفت چون به فرض های کمتری نیاز داشت. اصل اوكام این عقیده است که از دو یا چندتوجیه مناسب، توجیهی که کمترین فرض را دارد باید انتخاب شود.

در روزهای طلایی مسیحیت اولیه ، جو اجتماعی عمدتا منفی در دنیای غرب حاکم بود. خرافة گسترده ای وجود داشت و افراد بی ایمان شکنجه و آزار می شدند. کلیسا قدرت مطلقه بود و با هرگونه اختلاف عقیده با عقاید مذهبی کلیسا برخورد خشنی میشد. ازقرارمعلوم، روح زمانه پذیرای تحقیق آزاد بیطرفان نبود. برای اینکه جنین تحقیقی صورت گیرد ، به تغییر الگو نیاز بود و یکی از این تغييرات در شرف وقوع بود.

 

مراحل آغازین علم و فلسفه نوین

انسان گرایی رنسانس چهار موضوع عمده داشت: 1) اعتقاد به استعداد انسان، 2) تأکید بر اینکه مذهب باید شخصی و کمتر نهادی باشد، 3) علاقه زیاد به ادبیات یونان و روم باستان، و 4) نگرش منفی نسبت به فلسفه ارسطو. انسان گرایان برای خاتمه دادن به اقتدار کلیسا و فلسفه ارسطو تلاش زیادی به خرج دادند: قبل از اینکه نگرش علمی بتواند پرورش یابد، این باید اتفاق می افتاد. گرچه رنسانس دوران مشقت باری بود، اما دوران کنجکاوی و خلاقیت زیاد نیز بود. هنگامی که قدرت کلیسا تنزل یافت، تحقیقات به طور فزاینده ای عینی شدند، زیرا دیگر نیازی نبود که یافته ها با عقاید مذهبی کلیسا هماهنگ باشند. قبل از کوپرنیک، نظام بطلمیوس که مدعی بود زمین مرکز ساکن منظومه شمسی (و دنیا) است عموما پذیرفته شده بود. کوپرنیک ثابت کرد زمین مرکز منظومه شمسی نیست. کپلر دریافت مسیر های سیارات دایره ای نیستند، بلکه بیضی شکل هستند. گالیله دریافت تمام اجرام مادی با سرعت یکسانی سقوط می کنند؛ و با استفاده از تلسکوپ، چهار قمر مشتری را کشف کرد. گالیله نتیجه گرفت دنیا قانونمند است و نتایج آزمایش ها باید به صورت ریاضی خلاصه شوند. او همچنین نتیجه گرفت علم روان‌شناسی به خاطر ماهیت ذهنی فرایندهای فکر انسان، غیرممکن است.

نیوتن دنیا را به صورت دستگاه پیچیده، قانونمند و قابل شناسایی که خداوند آن را آفریده و به جریان انداخته است در نظر داشت. علم نیوتن بسیار نظری بود و بر استنتاج یا قیاس تأكيد داشت. موفقیت نیوتن در توجیه کردن دنیای مادی برحسب چند قانون اساسی، تأثیر عمیقی بر علم، فلسفه، و در نهایت روان‌شناسی داشت. در واقع، علم نیوتنی به قدری موفقیت آمیز بود که افراد باور کردند، علم از توان پاسخ دادن به تمام سوالات برخوردار است. در واقع، علم مذهب جدیدی شده بود.

بیکن می خواست اشتباهات گذشته، علم را خدشه دار نکنند، و بنابراین، اصرار داشت که تحقیقات علمی، استقرایی و عاری از نظریه ها، فرضیهها، و فرمول های ریاضی باشند. بیکن همچنین می خواست هم راه حل هایی را برای مشکلات انسان پیدا کند. او چهار منبع خطا را که می توانند به تحقیق علمی رخنه کنند، شرح داد: 1) بت‌های غار، یا سوگیری هایی که از تجربه شخصی ناشی می شوند؛ 2) بت‌های قبیله، یا سوگیری هایی که از ماهیت انسان ناشی می‌شوند؛ 3) بت‌های بازاری، یا سوگیری های ناشی از معنیسنتی کلمات؛ و 4) بت‌های نمایشی، یا پذیرش کورکورانه مرجع يا سنت.

دکارت نیز مانند بیکن به دنبال روش تحقیقی بود که دانشی را به بار آورد که نتوان در مورد آن تردید کرد. دکارت به هر چیزی شک داشت جز این واقعیت که شک میکرد و از رو، نتیجه گرفت درون نگری روش معتبری برای جستجو کردن حقیقت است. دکارت همچنین نتیجه گرفت به اطلاعات حسی می توان اعتماد کرد، زیرا خداوند دستگاه حسی ما را آفریده است و از فریب نخواد داد. دکارت با الهام گرفتن از مجسمه هایی که مشاهده کرده بود، نتیجه گرفت کل رفتار حیوان و بیشتر رفتارهای انسان، ماشینی هستند. او گیرنده های حسی را به صفحه های فشاری تشبیه کرد که وقتی تحریک می شدند نخهای نازکی را در عصب ها می کشیدند. وقتی این نخ ها کشیده می شد ، منافذی را در مغز باز می کردند که به ارواح حیوانی امکان حرکت کردن در عصب ها به سمت عضلات را فراهم آورده و باعث می شدند آنها منبسط شوند. عضلات منبسط شده به نوبه خود موجب رفتار میشود. دکارت ذهن و بدن را مجزا، اما در تعامل میدانست ؛یعنی، بدن میتواند برذهن وذهن بر بدن تاثیر بگذارد. مدل دوگانه نگری دکارت، تعامل گرایی نامیده شده است. دکارت همچنین باور داشت ذهن حاوی چندین اندیشه فطری است و رفتار هیجانی، که آگاهانه به صورت میل شدید تجربه می شود، به وسیله مقدار ارواح حیوانی درگیر در رفتار تعیین می شود.

 

منبع:

هرگنهان، بی آر (1393). درآمدی بر تاریخ روان‌شناسی (ویراست ششم). ترجمه: یحیی سیدمحمدی. تهران: نشر ارسباران.

نويسنده :رضا رستگار مقدم
تاريخ: شنبه 10 شهريور 1397 ساعت: 13:27

موضوع:
نويسنده :رضا رستگار مقدم
تاريخ: 1 فروردين 1392 ساعت: 1:0

آریستا آرسس سگال به روزترین مرکز تخصصی مشاوره و روانشناسی در شرق کشور

آدرس : بیرجند - بلوار شهدای عبادی ، جنب سازمان جهاد کشاورزی ، مجتمع اداری آرسس .


تلفن: 05632214480

شماره تماس : 09210838281

صفحه قبل 1 صفحه بعد